نيم سالگيت مبارك
روزها داره به سرعت ميگذره و دختر نازم داره بزرگ ميشه ،دخترك اروم من كه بي نظيره و ارامشي كه داره به همه ي اطرافيانش انرژي ميده و همه رو عاشق خودش ميكنه،دخترم تو اينماهي كه گذشت خيليي عاشقترمون كردي،وقتي حواسمون بهت نباشه به يه صداي دلنشين ميگي 'عهع'(Eheee) و آدمو مجاب ميكني بهت خيره بشيم و باهات حرف بزنيم،وقتي از خواب پاميشي اگه اطرافت اشتا نباشه با صداي بلند گريه ميكني و اگه ما در ديدرست باشيم شروع ميكني به اواز خوندن تا بيايم سمتت،با دوتا چشم شبيه تيله و يه لبخند دلنشين مارو از خود بي خود ميكني،عاشق چهره ي نازتم وقتي باباجون از سركار برميگرده،چنان عشوه گري ميكني كه بابا هرروز ميگه من ديگه از فرداا نميرم سركار ميخام فقط كنار دخترم باشم😀.صبحا قبل رفتن باباجون دعاميكنيم بيدار نباشي وگرنه پاهاي بابايي بخاطر اون لبخندا سست سست ميشه براي رفتن به سركار،خداروشاكيم بخاطر داشتن تو...ديگه براحتي هرچيزي رو به دستت ميگيري و البته هم زمان دهنتو باز ميكني تا بخوريش حتي اگه كاغذ باشه اون چيز،لثه هات معلومه خيلي اذيتت كه با حرص اجسام رو گاز ميزني.بخاطر الرژي كه برات بوجود اوند غذا رو حذف كرديم و ايشالله از اينماه شروع ميكنيم،خيلي نگران وزن گرفتنتم اخه الرژي لعنتي خيلي وقتا مانع رشد ميشه،منم بخاطر رژيمي كه مجبورم بخاطر الرژي شما ميگيرم حس ميكنم شيرم رو كم جون ميكنه...خدا خودش كمك كنه.اوايل كه روروئك سوار ميشدي فقط رو سراميك ميتونستي حركت كني ولي چندروزه هرجاي خونه حتي سخترين جاها رو به قول بابايي فتح ميكني😬،خداحافظ تموم بچه ها و بنيتاي من باشه🙏


نيم سالگيت مبارك 
مامانی سارا و بابا جون رضا